خط خطی های دختر کوهستان

پول می رود ز دستم  ثروتمندان خدا را

ای وای که جیب بی پول خواهد شد آشکارا

مفلس شدیم ومردیم  ای وام بانکی برخیز

شاید که بازبینیم دیدار مرغ و گوشت را

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اردیبهشت 1393ساعت 23:35  توسط فاطمه  | 

آفتاب تیغ می کشد در سیاره خورشد                         

تاب وتوان از من ربوده است

ولی................دستانم یخ بسته اند بی گرمای حضورت  

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اردیبهشت 1393ساعت 23:16  توسط فاطمه  | 

هوایت نزدیک نفس هایم عطرفشانی می کند

چشمانت به من می گوید هرآنجه در دل به امانت نهاده بودی

قدم به قدم با روحم پیش میایی

کاش عمق تنهایی ام را لمس کنی

بغض گلویم بر زبانم شبیخون زده است

حرف دل را جز به دل نتوان گفت

هیچ گوشی را تاب شنیدن نیست 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اردیبهشت 1393ساعت 23:4  توسط فاطمه  | 

۱.شروع ترم جدید وتراژدی اسباب کشی ازخانه به خوابگاه و ...خدا به داد دل مستاجر برسد ...زورهرکول می خواهد وجیب پرپول.
۲.بدجوردلتنگ کوله پشتی دبستانیم...کسی هم نیست دستمان رابگیردو لوازم التحریری ازسر مهربرایمان بخرد.
۳.گفتگوی تمدنهاوجنگ جهانی و عجایب سیصدگانه  ...همه رادرخوابگاه بازخواهم دید.
۴.طعم چایی دورهمی شبهای خوابگاه را باشبی در لاس وگاس عوض نخواهم فروخت حتی شما رفیق جان.
۵.لبخندلازم است خودت که هیچ...لااقل مایه عذاب اطرافیانت نباش.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391ساعت 18:54  توسط فاطمه  | 

سلام به یاران قدیم وخوش مشرب عتیق:
حال ماراچون پرسی ...إ..نفسی که گه تندوکند میشودوغذای داغ مامان وایست بازرسی زن همسایه واستعماردوستان و چندرنگی ادمها و................
ای بابا...ماراچه به گله وشکایت...
دردنیایک چیزمارابس است...خدا
ویک چیزنشانگر زنده بودنمان...قلبی که گاه عاشق وگاه فارغ ازغم دنیا
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1391ساعت 21:22  توسط فاطمه  | 

مراازپس روزهای نیامده به خودفرابخوان
طنین صدایت آرامش قدمهای لرزانم
وشوق نگاهت روشنی بخش مسیرآمدنم به سوی آغوشت
قلبم راهنوزنتوانسته ام آرام نگه دارم
کارسختی است حتی سخت ترازتمام شب بیداری های شبهای امتحان
صدایم درحضورت خانه نشین کلامت می شود
وچشمهایم به مهمانی سنگریزه های کف خیابان میرود
این عاشقی به سبک من است
ولی عاشقی به سیاق توپرسروصداوهیاهوست
درست مانندکودک دوساله درونت
بیا وهمبازی قصه زندگیم باش
قول میدهم جرزنی نکنم...



+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1391ساعت 2:4  توسط فاطمه  | 

من...تو...درتلاش لقمه ای نان...خوابی آسوده ازپس خستگی روزانه...
لبخندشیرین صبحگاهی وبوسه ای ...محبتهایی که گرد عادت وتوقع به خودمی گیرند...فراموشی حضورگرم ومهربانت...زندگی همان رول قدیمی خودرابازی می کند...ماآلزایمر می گیریم...شایدهم دست سومی درکار است...     

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1391ساعت 1:45  توسط فاطمه  | 

دیروز غرورم را به بقال سرکوچه فروختم
یک سبدعاطفه ومهر ستاندم
سوی تو روانه شدم
بیخبر ازهمه جا
حتی ازخرید چندثانیه قبل توازبقال سرکوچمان.........

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1391ساعت 1:37  توسط فاطمه  | 

حرفی برای گفتن ندارم..............
شایدحرفی هست ولی زبانی برای گفتن نباشدآن وقت که گوشی برای شنیدن نیابی و دستی برای همراهی ................
حرفی نیست...........................
حرفی دارید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1391ساعت 1:26  توسط فاطمه  | 

به باغ ودرخت میوه که می رسی....چشمات برق میزنن وبعدهم در   سه شماره ۱...۲...۳...وحمله به جون درختای بی نوا وآویزون شدنشون...
روزی درخت میکاری ودگر روز درپی میوه ای شاخ وبرگ می شکنی
من نهالی بیش نیستم ...حواست هست؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1391ساعت 1:21  توسط فاطمه  | 

مطالب قدیمی‌تر